نوامبر 25, 2010
» و چهره ی تو
بر پلک بسته ، واژه ی مجهولی ست «
» یدالله رویایی «
تخت هنوز در بوییدگی ِ تن اش کسی را دوست داشت – کسی که دوست داشتگی اش در آن حالتا بود – قبل از آمدنا ، عطر ِ زنانه ای را خیلی نجیب حس می کرد ، می توانست با همه ی این ها که همه با هم همه ی اینهایی شده بودند که تن ها باشد ، تنها باشد – از کجا می فهمید که سرمه دان ِ خالی ِ توی ویترین علاج ِ روح ِ خسته ی چشم هاست با آن عکس ها که در سیاهی ِ مردمک ها در گیر و داری محو دست و پا می زدند ؟ – …
» سید حسین خلیلی «
سلام
اینکه بهتون سر نمی زنم
اینکه همش یه دلیلی می تراشم برای نیومدن
اینکه
اینکه
اینکه …
اما این بار این روزهایی که گذشت اتفاقاتی به همراه داشت که برای من خیلی ،
خیلی سنگین بود تحملش
شاید بعد ها یا خیلی زود چیزایی ازش نوشتم .
تا بعد …
سلام عمو ماندالایز
شما هرچی هم به ما سر نزنی ما به شما سر می زنیم !!!
امیدوارم که مشکلی پیش نیومده باشه .
سلام ماندالایز عزیزم
خوبی؟؟؟؟؟
چقدر خوشحال می شم وقتی نوشته هات رو می بینم….
چرا نفهمیدم این دومی رو؟…. سخت بود….
اما حس خوبی داشت.. یعنی برام جالب بود… نمی دونم چرا؟ با این که نفهمیدمش….
دير به دير مي نويسي وقتي مي نويسي هم من سر در نمي يارم از مطالبت برام سخته … حالا با خودت ميگي دختره نميره يه چارتا كتاب بخونه ما رو متهم به سخت نوشتن ميكنه