نوامبر 25, 2010

» و چهره ی تو  

بر پلک بسته ، واژه ی مجهولی ست «

» یدالله رویایی « 

 

تخت هنوز در بوییدگی ِ تن اش کسی را دوست داشت – کسی که دوست داشتگی اش در آن حالتا بود – قبل از آمدنا ، عطر ِ زنانه ای را خیلی نجیب حس می کرد ، می توانست با همه ی این ها که همه با هم همه ی اینهایی شده بودند که تن ها باشد ، تنها باشد – از کجا می فهمید که سرمه دان ِ خالی ِ توی ویترین علاج ِ روح ِ خسته ی چشم هاست با  آن عکس ها که در سیاهی ِ مردمک ها در گیر و داری محو دست و پا می زدند ؟ –  …

» سید حسین خلیلی  «

 

 

4 پاسخ به “”

  1. mandalays گفت

    سلام
    اینکه بهتون سر نمی زنم
    اینکه همش یه دلیلی می تراشم برای نیومدن
    اینکه
    اینکه
    اینکه …
    اما این بار این روزهایی که گذشت اتفاقاتی به همراه داشت که برای من خیلی ،
    خیلی سنگین بود تحملش
    شاید بعد ها یا خیلی زود چیزایی ازش نوشتم .
    تا بعد …

  2. الهام گفت

    سلام عمو ماندالایز

    شما هرچی هم به ما سر نزنی ما به شما سر می زنیم !!!

    امیدوارم که مشکلی پیش نیومده باشه .

  3. سلام ماندالایز عزیزم
    خوبی؟؟؟؟؟
    چقدر خوشحال می شم وقتی نوشته هات رو می بینم….
    چرا نفهمیدم این دومی رو؟…. سخت بود….
    اما حس خوبی داشت.. یعنی برام جالب بود… نمی دونم چرا؟ با این که نفهمیدمش….

  4. fafa گفت

    دير به دير مي نويسي وقتي مي نويسي هم من سر در نمي يارم از مطالبت برام سخته … حالا با خودت ميگي دختره نميره يه چارتا كتاب بخونه ما رو متهم به سخت نوشتن ميكنه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.