من عادت ِ فرو رفتن دارم …
اکتبر 29, 2010
همیشه فکر می کردم باید راه ِ زیادی رو طی کنم تا برسم به جایی که حس کنم دارم تموم می شم و ذره ذره ازم کم بشه اما به قول فروغ « همیشه قبل از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد … » مثل پیری که ناگهان سر برسه و توی آینه به خودت زل بزنی و مات ات ببره ، مثل وقتی برای شکم درد خیلی عادی بری بیمارستان و بعد بفهمی سرطان داری ، مثل ِ ، مثل ِ ، مثل خیلی چیزهای دیگه .
گاهی اتفاقات کنار راه رفتن هات ، کنار حرف زدن هات حتی کنار همین نوشتن هات در حال شکل گرفتنه و تو تنها کاری که ازت ساخته ست نگاه کردنه .
حافظه مو کم کم یا خیلی سریع دارم از دست می دم .
چیزها خیلی زود از یادم میره ، برای به خاطر اوردنشون ؛ اسم ها ، شماره ها و … باید چند روز به مغزم فشار بیارم ، اونقدر خودم رو ملامت کنم با مشت بکوبم تو سرم ، به زمین و زمان و همه ی مشغله های الکی و دست و پاگیر لعنت بفرستم تا باز هم یادم نیاد اون اسم رو ، شماره رو ، قیافه رو …
قیافه ی تو اما یادم بود همیشه ، دلم به همین خوش بود اصلا و به این بازی ِ یادم تو رو فراموش ِ مغزم وقعی نمی ذاشتم .
اصلا وقتی آدم چیزی رو بخواد تمام هستی ش دست به دست هم میدن تا دلیل بتراشن برا درستی ِ خواسته ش ، من اما مریضم ، من عاشق مریض شدنم ، عاشق آمپولم ، عاشق ِ سرمم اما هیچ وقت دوست نداشتم یه روز صبح از خواب پاشم چهره ی تو یادم نیاد !
یادم نیست چه شکلی بودی … !
به خودم قول دادم تمام تلاشمو بکنم تا از این بازی احمقانه دست بردارم ، تمام تلاشم رو کردم ؛
روی تک تک جزئیات چهره ت متمرکز شدم ، کفشهات روبه خاطر اوردم ، لباس مشکی ت رو ، گلوبند ِ فیروزه ت ، حتی صدات ، اما صورتت …
تا امروز چهار ماه میگذره و من صورتت رو توی صورتهای پیاده روها ، پارک ها ، کلاس ها ، ایستگاههای مترو ، اتوبوس … دنبال می کنم .
گاهی صورت ها ذوب می شوند ، احساس می شوند و توی قلب هایمان می ریزند و تا ابد همان شکلی می مانند و هرگز فراموش نمی شوند !!!
….
عمو مرخصیه یا از همون جا آپ می کنه ؟؟؟؟
من هر روز مرور می کنم بعضی خاطره هایی رو که نمی خوام از یادم برن…بعضی چهره ها … ولی صداها همه دارن از یادم می رن و هیچ کاری نمی تونم بکنم…
آدم از فراموش کردن میترسه. پشتش تیر میکشه. موهاش سیخ میشه. چند روز پیش داشتم مرور میکردم، تنها بودم توی ماشین، گذشته رو مرور می کردم، اداش رو در میاوردم برای خودم، صدای لوس کردنش رو، هر چی سعی کردم نشد، هر چی زور زدم اونی نشد که باید میشد. همیشه اینکار رو میکردم، اما ایندفعه نشده. ترسناک بود. وحشتناک بود. از اون بدتر، اون چی از من یادشه؟ اون چقدر یادشه؟ فراموش کردن بده، فراموش شدن بدتر.
داستان کوتاه قشنگی بود . باور نمی کنم تو چیزهایی که برات مهمند رو از یاد ببری . به قهرمان داستانت بگو تقلا رو فراموش کنه تا به یاد بیاره به همین راحتی . هر وقت که باید به یادش بیاره به یاد میاره بی برو برگرد
سلام یاور قدیمی
خوبی؟؟
چقدر دلم تنگت بود….. چه خوب که آمدی، که هستی… که داریمت…
من هیچ وقت توی به خاطر سپردن اجزای چهره موفق نبوده ام، شاید برای همین هست که از یاد بردن یا به یاد داشتن زیاد برام اهمیتی نداره.. یاد آدم هاست که به خاطر می سپرم… حیف که فرقی نمی کنه این چیزی که به خاطر سپردی یاد باشه یا چهره، وقتی نباشه دیگه نیست….
نوشته ت قشنگ بود.. احساسش می کردی موقع خوندن.
اینکه همیشه چیزها خیلی آروم کنار زندگی روزمره ت در حال وقوع هستن و تو ازونا بی خبری ، جز وقتی که یکباره متوجه شون می شی، اینکه وقتی چیزی رو می خوای هیچ دلیلی که نخواستنشو ثابت کنه بر نمی تابی.. اینا رو خیلی خوب درک می کردم..
موفق باشی