اوت 3, 2011

سلام

این روزها مثل همان روزها سرباز هستم

سربازی با سر ِ باز ِ باز و آفتابمردگی ای که به خلجانم نی انداز پیش می رود

 

فلحال

تا وقتی که سربازم و دسترسی به اینترنت برای من مثل دسترسی به پول برای اکثر ملت ما شده با این موبایل فکسنی خودم یه وبلاگی راه انداختم که مال این چند ماه ِ باقی مونده ست

بر میگردیم به هیئتی دیگر …

 

www.josephe.blogfa.com

 

 

کاش بودی لعنتی !

ژانویه 28, 2011

دست می برم به حافظه
سفید می شود نیمکت توی پارک
سفید می شود درخت
سفید می شود
زمین ،
دست هات
و ردّ ِ قدم هات گم می شود لای برف خیابان
تار می شود گیجی ِ گلوم
و سُر می خورد روی گونه ها
یخ می زند نُک ِ انگشت هام و …
حالا اگر “جنون بتراوم از لن ترانی “
یا
بمیرد حافظه
کجا را بالا بگیرم گیج و
ببارم به آسمانی که تو نباشی ؟!

دست های حافظه

دسامبر 6, 2010

 

همیشه راه هایی هست که آدمو به خودش مشغول میکنه و گاهی اونقدر درگیر ِ پیچ و خم هاش می شی که یادت میره این فقط یه راه ، یه کوره راه بود تا ذهنتو درگیرش کنی و همه چیز یادت بره

دیگه حافظه ت یاری نمی کنه کی / کجا و چطور گیر ِ این بندها شدی

کاش همه چی یادت بره

همه ی کارهایی که می کردی

همه ی جاهایی که می رفتی

همه ی کسایی که میشناختی

حتی اسمت هم یادت بره

حتی …

حتی صداش  ، بو ش ، نفس ش …

و اینطور ذره ذره فرو می ریزد ؛ عادت ِ دست هایی که می برد از یاد …

نوامبر 25, 2010

” و چهره ی تو  

بر پلک بسته ، واژه ی مجهولی ست “

” یدالله رویایی “ 

 

تخت هنوز در بوییدگی ِ تن اش کسی را دوست داشت – کسی که دوست داشتگی اش در آن حالتا بود – قبل از آمدنا ، عطر ِ زنانه ای را خیلی نجیب حس می کرد ، می توانست با همه ی این ها که همه با هم همه ی اینهایی شده بودند که تن ها باشد ، تنها باشد – از کجا می فهمید که سرمه دان ِ خالی ِ توی ویترین علاج ِ روح ِ خسته ی چشم هاست با  آن عکس ها که در سیاهی ِ مردمک ها در گیر و داری محو دست و پا می زدند ؟ –  …

” سید حسین خلیلی  “

 

 

 

همیشه فکر می کردم باید راه ِ زیادی رو طی کنم تا برسم به جایی که حس کنم دارم تموم می شم و ذره ذره ازم کم بشه  اما به قول فروغ « همیشه قبل از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد … » مثل پیری که ناگهان سر برسه و توی آینه به خودت زل بزنی و مات ات ببره ، مثل وقتی برای شکم درد خیلی عادی بری بیمارستان و بعد بفهمی سرطان داری  ، مثل ِ ، مثل ِ ، مثل خیلی چیزهای دیگه .

گاهی اتفاقات کنار راه رفتن هات ، کنار حرف زدن هات حتی کنار همین نوشتن هات در حال شکل گرفتنه و تو تنها کاری که ازت ساخته ست نگاه کردنه .

حافظه مو کم کم  یا خیلی سریع دارم از دست می دم .

چیزها خیلی زود از یادم میره ، برای به خاطر اوردنشون ؛ اسم ها ، شماره ها و … باید چند روز به مغزم فشار بیارم ، اونقدر خودم رو ملامت کنم با مشت بکوبم تو سرم ، به زمین و زمان و همه ی مشغله های الکی و دست و پاگیر لعنت بفرستم تا باز هم یادم نیاد اون اسم رو ، شماره رو ، قیافه رو   …

قیافه ی تو اما یادم بود همیشه ، دلم به همین خوش بود اصلا و به این بازی ِ یادم تو رو فراموش ِ مغزم وقعی نمی ذاشتم .

اصلا وقتی آدم چیزی رو بخواد تمام هستی ش دست به دست هم میدن تا دلیل بتراشن برا درستی ِ خواسته ش  ، من اما مریضم ، من عاشق مریض شدنم  ، عاشق آمپولم ، عاشق ِ سرمم  اما هیچ وقت دوست نداشتم یه روز صبح از خواب پاشم چهره ی تو یادم نیاد !

یادم نیست چه شکلی بودی … !

به خودم قول دادم تمام تلاشمو بکنم تا از این بازی احمقانه دست بردارم ، تمام تلاشم رو کردم ؛

 روی تک تک جزئیات چهره ت متمرکز شدم ، کفشهات روبه خاطر اوردم ، لباس مشکی ت رو  ، گلوبند ِ فیروزه ت ، حتی صدات  ، اما صورتت …

تا امروز چهار ماه میگذره و من صورتت رو توی  صورتهای  پیاده روها ، پارک ها ، کلاس ها ، ایستگاههای مترو ، اتوبوس  … دنبال می کنم .

آمدم …

اکتبر 12, 2010

” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می اُفتد … “

” فروغ “

تَهبازی

اوت 19, 2010

” و تو چه دانی کویر چیست “
کافور و تشنگی …

اوت 7, 2010

زنی که ابتدا به درونم سُر ید مادرم بود

و من از انتهای جهان گریختم .


H.Khalili




هرمافرودیت

اوت 2, 2010

 

 

هیچ خطی راست نیست !

“اهورا اهریمن “

 

بعد از آن شب ِ خونی ، افسردگی شغل کردی ، مرد ستیز شدی و طفلی من ! چقدر و چندی بی لیلی !

بزن بالا         لیلا !

حالا که هیچ ماهی نمانده تنها دو راه در پیش است

من از راه ِ سوم نمی روم !

همین جا

همان جا

جا می مانم !

راهکار ِاول:

برای خودداری از بروز  ِ انزجار  ِ خودخواسته ای که دختر- معشوق ، بعد  ِ رفع  ِ بکا رت از عاشق – پسر پیدا می کند

دوشیزه ی محترمه !

بهتر نیست با خیار هم که شده در همان اوان  ِ بلوغ ، دورتر از هر چشم  ِ دریده ی در دیدی ، پرده ی خود را بزنی ؟

راهکار ِ آخر :

اگر طرفدار  ِ بقای عشقی اسری – اپدی هستید و آنقدر نامرد نیستید که عایشه را ناغافل به ضرب  ِ زور و طرزی خون آلود خانم کنید !

آغای محترم !

از پرده برداری  ِ کعبه تان دست بردارید !

 

به نیچه هم دیگر التفاتی نیست

سراغ ِ شهلی اگر رفتی

شلاق را فراموش کن !

تبر ببر !

“اهورا اهریمن “

زندگی ش پُر از صفر بود . بارها از صفر آغاز کرده بود و همین که کارش گرفته بود ، دوباره در رفته بود .برعکس ِ من که ربطی به این حرفها ندارم ، بَد آدمی نبود ، خود ِ باد بود از هر جا که می گذشت دوباره بر می گشت . خیلی در از دست دادن ، دست داشت ، اصلن دستهاش را برای دادن آفریده بودند ! 

آنروزها زندگی ش تازه داشت سیزده سالگی ش را پیدا می کرد ، سیزده ساله ای بود که داشت نقاشی می کشید . من هم همه را مثل همین حالا رنگ می کردم …

حساب ِ کو نی جماعت از گِی جداست

کو ن ِ اول چون دهد از فاق کج

کو ن گشادی می کند در باغ لج

بی خیال ِ مال ِ دنیا می شود

تا ثریا می رود اخلاق کج

“اهورا اهریمن

تو با شهلی زندگی نمی کردی ، تا چاهی بکنی که دیگر نتوانی قدم کنی ، فقط می کردی ! چهره ای را هم که می خواستی در بیاوری ، دیگر بلد نبودی بکشی . پس جا کشیدی ! جاکش شدی و جاش خوابیدی که جاش بیاید و جایی در جاکشی اشتغال کند .

کشید !

کشت و کرد و خورد ، اما بکا رت ِ کو نش توی این هیروویری مُرد !

 

 پاره ای از متن ِ “ هرمافرودیت “

 ” علی عبدالرضایی “

 

 

نخست گاهی می ترسیم

و بعد همیشه می ترسیم

” یداله رویایی “

 

توی آینه زُل می زنی به صورتت ، به چشم هات ، به پُفی که دورشو گرفته وَ به موهات ؛ تیغ رو می گیری دستت و به مُچ ِت نگاه می کنی ، حدس می زنی شاهرگت باید درست بین ِ دوتا خط ِ روی مُچ ِت باشه ، آروم تیغ رو به پوستت می کشی ، کمی سوزش با تاری ِ چشمت همراه می شه ، با پشت ِ دست چشم هاتو پاک می کنی ، پلک هات می پّره و صدای نبضت توی گوش ِ ت می پیچه و این لرزش دست هاتو بیشتر می کنه ، دندوناتو به هم فشار می دی و نفس های صداداری می کشی ، پلک هاتو محکم می بندی و تیغ رو با فشار از مچ ِ دستت عبور می دی و از صدای پاره شدن بافت ِ دستت چندش ِت می شه و تمام ِ تنت می لرزه …

حالا از مچ ِ دستت آروم خون می چکه ، عقب عقب می ری و پشتت سردی ِ کاشی ها رو حس می کنه ، پشت می دی به کاشی ها و آروم سُر می خوری روی سرامیک ها، می شینی، ساق پات رو جمع می کنی و دستت رو می ذاری روش، پنجه هات رو بر می گردونی سمت خودت ، خون از لای انگشت هات می گذره و با ریتم منظمی به بر آمدگی ِ روی ِ پات می چکه ، سُر می خوره می ره پایین لای انگشت ها جمع می شه ، ناخونات رو قرمز می کنه ، کف ِ پات خیس می شه و از زیر انگشت ها به شیار بین سرامیک ها راه پیدا می کنه و ردّ ِ مربع شکلی از خودش به جا می ذاره ، نگاهت رو بر می گردونی به کاشی ها ، به انعکاس ِ صورتت توی نوار سفید ِ وسط دیوار و به تیغی که گوشه ی روشویی برق می زنه ، کم کم چشم هات سنگین می شه ، قلبت آروم تر می زنه ، یا فکر می کنی باید آروم تر بزنه و صدای نبضت توی گوش ِت نمی پیچه ، خوابت می گیره و صدای نفَس ِت ، صدای همه چیز ، بم می شه ، بعد صدای گنگ ِ کوبیدن ِ در می پیچه توی گوش ِ ت ، فکر می کنی داری خواب می بینی و یکی داره صدات می کنه ، داری خواب می بینی یکی صدات می کنه و دوست داری بخوابی ، بیشتر بخوابی …

رگ ِ شقیقه اش بیرون زده بود و با چشم های وق زده نگاهش می کرد ؛

زن از این اتاق به آن اتاق فرار می کرد ، رفت توی اتاق ِ ته ِ راهرو ، کنج ِ اتاق گوشه ی تخت پشت به دیوار نشست ، پاهایش را توی شکم اش جمع کرد ، صورت اش را بین زانو هایش گذاشت ، مُچ ِ دست ها را روی گوشها یش گرفت و پنجه ها را پشت سرش قفل کرد ؛ صدای نفس های مرد را بالای سرش حس می کرد ، توی زانو ها نفس اش را خورد ، از لغزش خون بین ران ها و دردی که تمام تنش را کرخت می کرد بغض اش ترکید ، از روی تخت پرید ، تنه ای به مرد زد و فرار کرد سمت ِ حمام و در را قفل کرد، توی آینه به خودش نگاه کرد ، چشم ها ، پُفی که زیر ش بود و موها ؛ به شیر آب نگاه کرد به سنگ ِ روشویی ، کاشی ها و دری که قفل اش کرده بود و به انعکاس صورت اش توی همه ی این ها ، توان ِ ایستادن را از دست داد ،

- از این خونه بدم میاد ، از تو بدم میاد ، از این حموم ، این خونی که ازَم می ره ، از این کاشی ها بدم میاد ، سردمه ، سرم درد می کنه ، چرا هیشکی به دادم نمی رسه ؟ نمی تونم ، می فهمی لعنتی ؟ نمی تونم …

مرد آرام به در می کوبید و صدایش می کرد ،

زن ، دیگر حرف نزد ، آب ِ بینی اش را بالا کشید و سرفه اش گرفت ، دست اش را به دیوار تکیه داد و بلند شد ، جلوی روشویی ایستاد ، صورت اش را شست ، در را باز کرد و به چشم های وق زده ی مرد زُل زد .

اینکه موهاتو از تَه زده باشی ، اینکه اشک ریخته باشی و بشینی یه گوشه با جای خالی ِ یه بچه ی مُرده توی تن ات حرف بزنی ، اینکه از هر تشت ِ پلاستیکی ِ آبی رنگی بدت بیاد ، از زندگی ت متنفّر باشی ، اینکه سردت بشه حتی سرت درد بگیره ، اینکه روزهای طولانی بشینی گوشه ی حموم ، در رو قفل کنی ، به مچ ِ دستت نگاه کنی و با انگشت هات روی جای بخیه ها راه بری ، چیزی رو عوض نمی کنه ، قبول کن گاهی وقت ها کاری اَزَت ساخته نیست ، شروع کن خودتو گول بزنی ، به بی اهمیت ترین ِ چیزها عادت کن و فکر کن زندگی ت بدون ِ این ها چیزی کم داره و این طوری  همه چیز رو زود فراموش کن …

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.